صدای سنگین سكوت در ذهن خسته ام می شكند از خویش دور افتاده ام لیك... چراغی در دوردست وجودم سوسو می زند كسی فریاد میزند با صدای بی صدا آری این صدای سكوت است كه می شنوی
یك روز ...
یك روز آمدی و گفتی ... دوستت دارم
یك روز رفتی و گفتی ... برای همیشه
رفتی و از رفتن توقلب آینه شكسته
كوچه ها در خلوت شب پنجره ها همه بسته
دل من...
دل من دیر زمانی است كه می پندارد دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز ساقه ی ترد وظریفی دارد بی گمان سنگ دل است آن كه روا می دارد جان این ساقه ی نازك را دانسته بیازارد
بهانه
كنار آشنائی تو آشیانه می كنم فضای آشیانه را پر از ترانه می كنم كسی سؤال می كند به خاطر چه زنده ای و من برای زندگی تو را بهانه می كنم
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست




بر ماسه ها نوشتم دریای هستی من از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار




یارب چه چشمه ایست محبت که من از آن یک قطره آب خوردم و دریا گریستم
طوفان نوح زنده شد از اشک چشم من با آن که در غمت به مدارا گریستم
می گویند شیشه ها فاقد احساسند اما وقتی بر شیشه ی بخار گرفته قلبم نوشتم دوستت دارم آرام آرام گریست
چه شد شاعر که در باغ ام گلی دیگر نمی روید به آهنگ قدم هایم کسی شعری نمی گوید
چه بیهوده گل آلوده که باران هم نمیشوید
ببین حتی گل شب بو شب مارا نمی بوید
-
اگر روزگاری شان و مقامت پایین آمد نا امید مشو زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پایین می رود تا بامداد روز دیگری بالا بیاید
تبلیغات

